صفحه نخست تماس با مدیر پست الکترونیک RSS ATOM
اندیشه
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد حسینی پاییز
در اتاق کارم با همکارانم حرف می‌زدیم که صدای یک نفر را شنیدیم؛ چیزهایی را از جلوی در ورودی می‌گفت، اما خیلی واضح نبود؛ رفتیم ببینیم چه خبر است.
مردی با قدی متوسط، ساکی در دست داشت و جلوی درِ راهرو ایستاده بود، جلوتر که رفتیم دیدیم داخل ساک، بسته‌های جوراب مردانه است.
می‌گفت: "تو رو خدا بخرین، بچه‌ام مریضه، تو بیمارستانه."
صدای مرد غیر عادی بود ... انگار که حنجره‌اش مشکل داشت؛ و بعد با دستش به حنجره‌اش اشاره کرد:"خودم هم عمل کردم."
پرسیدم: "چند؟" یادم نیست چقدر، ولی گران می‌فروخت.
اگر از او جوراب می‌خریدم پولم را دور ریخته بودم آخر هم لازم نداشتم و هم جنسش خوب نبود.
مدام می‌گفت: "تو رو خدا بخرین، تو رو ابوالفضل بخر."
قسم که می‌داد تنم می‌لرزید، اذیت می‌شدم.
لبخندی زدم: "انشاال.. ازت می‌خرن"
داشت همینطور خواهش می‌کرد ...
همراهش تا در خروجی آمدم.
ایستاد و آخرین‌بار هم گفت: "بخر! تو رو به امام حسین بخر ..."
دیگر حالم دست خودم نبود، نفسم بالا نمی‌آمد، پشتم می‌لرزید ...
دلم برایش می‌سوخت...اما نخریدم.
از بوفه آب‌میوه‌ای برایش گرفتم. آب‌میوه را گرفت و در ساکش گذاشت. ناامید از درب خارج شد؛
من ایستاده بودم و رفتنش را نگاه می‌کردم.





نوع مطلب : ادبیات،
برچسب ها :
جمعه 22 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد حسینی پاییز
بهار است.
خوب این روزها باران می‌بارد.
هوا خوب است؛ مردم در تلاش.
لبخند را می‌بینم.
هنوز بهار است.
یادم نمی‌آید سالی اینطور بوده باشد.
هوا عالی است.
باران که می‌بارد مردم هم خوشحالند.
چند شب پیش که باران می‌آمد از پیاده رویی رد می‌شدم؛ باران خیسم کرده‌بود خودم را جمع کرده بودم،
از روبرو زن و شوهر جوانی می‌آمدند زیر یک چتر. نزدیک که شدیم، صدای مرد را شنیدم که داشت ترانه ای را میخواند، به من که رسیدند صدایش قطع شد و همین که رد شدند، صدای زن را شنیدم که به نظرم ادامه‌ی ترانه مرد را می خواند.
هنوز می‌بینم شادی مردم را.
لبخندی دارم بر لب، از شادی هم شهری هایم.
مشهد شهر بهشت است.





نوع مطلب : ادبیات، خودمانی، ایران،
برچسب ها :
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد حسینی پاییز
البشارت كه عیان مهر فروزان آمد
ظاهر از پرده عصمت رخ جانان آمد
سر زد از برج نبوت مه رخشنده دین
روشن از نور رخش عالم امكان آمد
دختر ختم رسل هادى گل شاه رسل
از پس پرده عیان چون مه كنعان آمد
دسته دسته ملك از عالم بالا به زمین

بهر دیدار رخش خرم و خندان آمد

عزت و فضل و شرافت بنگر ز امر خدا

سوى زهرا ز جنان حورى و غلمان آمد

ساره و آسیه و مریم حورا ز بهشت

از پى خدمت آن زهره تابان آمد

آن چنان نور رخ دخت نبى جلوه نمود

كه قصور همه مكه نمایان آمد

نه همین مكه منور شده از طلعت او

ز سما تا به سمك یكسره رخشان آمد

شده از مكه همان نور نمایان كه به طور

سالها در طلبش موسى عمران آمد

بهر این نور كه در صلب خلیل ‏اللَّه بود

نار نمرود به یك باره گلستان آمد

گر نبردى به زبان نوح نبى نامش را

كى نجات از یم و گرداب و ز طوفان آمد

یوسف مصر گر این نام نبردى به زبان

كى نجاتش ز چَه و گوشه‏ ى زندان آمد

چون نباشد ز ازل تا به ابد همتایش

همسرش شیر خدا سرور مردان آمد

زین دو دریاى فضیلت كه بهم شد واصل

یازده گوهر رخشنده بدامان آمد

به همین ام ابیها نبى‏ اش خواند ز حق

ام‏ فضل ام ‏الكتاب ام ‏امامان آمد

شب مولود مهین دخت محمد باشد

عرش پر نور شد و فرش چراغان آمد

تا كه تبریك بگوید به جهان شیعه او

(کربلائی) ز شعف شاد و غزلخوان آمد




نوع مطلب : ادبیات، اندیشه،
برچسب ها :
محمد عزیز اگرچه تو برادرم نبودی اما کم از برادرم نبودی.
هنوز باور نمی‌کنیم؛ نه!
تو هستی در کنا ما، ما تو را درک نمی‌کنیم.

گذشت؛ چهل روز و انگار، چهل شب.
امروز چهلمین روز خون شدن دلمان است.
نمی‌دانم ... .

همه می‌گویند ما زنده‌ایم و شمایان مرده‌اید اما نه! شما تازه زنده شدید و چشمتان باز شد و این ما هستیم که مرده ایم و چیزی نمی‌دانیم.
ناراحت و مغمومیم اما در این میان یک کلام است که سرپایم نگه داشته است و آن این است: "همه برای اوییم و به سویش باز میگردیم."
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش        باز جوید روزگار وصل خویش

گاهی فکر میکنم فاصله میان مرگ و زندگی چقدر کم است.

گاهی دنیا را مانند یک توپ شیشه‌ای کوچک می‌دانم که همه‌ی ما در آن زندگی می‌کنیم و شمایان، بیرون از آن، بر بلندایی ایستاده‌اید و ما را نظاره می‌کنید.
دنیا از قبل بی‌ارزش‌تر شده است ...
چه سرد بود آن روز خاک سپاریت ...
خیلی سرد...

به خداوند امید دارم ...

امیددارم ، باغی داری که نسیم آن زیباست و نسیم بهار در برابرش باد سوزناک زمستانی است.

هر گاه می‌توانم سوره‌ی "انّا انزلنا" را برایت هدیه می‌فرستم.

روحت شاد، خداوند تو را بیامرزد!







نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد حسینی پاییز
تسلیت به همه‌ی شما بزرگواران عرض می‌کنم به مناسبت رحلت فاتح دلها، رسول خاتم، حضرت محمد مصطفی (ص) و فرزندان بزرگوار ایشان، زاهد امامان، حضرت امام‌حسن (ع) و ولی‌نعمتمان حضرت امام‌علی بن موسی (ع).
خوب می‌دانم که اگر تمام دریاها مرکّب، تمام درختان قلم، تمام آسمان‌ها دفتر و تمام انس و جن و ملک کاتب، بازهم در وصف آن محبوبان حضرت حق‌تعالی درمانده‌اند اما به این مناسبت مطالبی هر چند کوتاه اما خواندنی را ارائه می‌کنم.
در آخر خواهش بنده این است که حتما 3 مطلب زیر را در کامپیوتر خود ذخیره کنید و در فرصتی مناسب مطالعه بفرمایید.




نوع مطلب : اندیشه،
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 ) 1 2 3 4 5 6
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمد حسینی پاییز

مطالب اخیر
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
پشتیبانی




Powered By
Rozblog.Com